برچسب:
نویسنده: رضا باقری
برچسب:
نویسنده: رضا باقری
شاید بهتر باشه چشم ها رو ببندم و بنویسمت!
شاید بهتر باشه تو را محور یک داستان شخصیت محور کنم!؟
نه اصلا بهتر است خودم را عاشق کنم و تو بشوی معشوقم توی شب های روشن!
نه فکر کنم نمی خواهم سلوچ بشوم و بگذارم بروم
بهتر است اصلا من اسب باشم و تو مادیان عربی!
نه نه نه! اینجا همه می خواهند از اصالتت کره بگیرند
من اشک می شوم و تو را گونه یک زیبارو خلق میکنم!
من ماه می شوم و تو را آسمان می نمایم
من ..
تو را چکار کنم توی گوشه تاریک ذهنم؟
برچسب:
نویسنده: رضا باقری
برچسب:
نویسنده: رضا باقری
خوابیده بودم. مثل همه آدمهایی که می خوابند. دست راستم زیر سرم بود. دست چپم به موازات بغلم. صدای جیغ های ممتدی شنیدم. بلند شدم. درست مثل خوابگردها. اول به دیوار خوردم. کلید برق رو زدم. صدای جیغ یک زن بود. شاید داشتن...
دستم از زیر سرم در رفت و از خواب بیدار شدم.
شدیدا درگیر اون صدا هستم. یعنی کی می تونست باشه!!؟
برچسب:
نویسنده: رضا باقری
برچسب:
نویسنده: رضا باقری
بعضی وقتها کلمه ها جای اعمال زندگی رو می گیرند
یعنی بعضی وقتها ما توی کلمه ها زندگی میکنیم
یعنی بعضی وقتها موج می شیم و به صخره می خوریم. مرتب پشت سر هم. تلق تلق تولوق تولوق. تا از نفس میفتیم و آرام میریم روی ساحل شنی. یک ساحل نرم شنی که ما رو که حالا موج های از پا افتاده ایم و کف کردیم آرام نوازش می کنند!
برچسب:
نویسنده: رضا باقری