خرید بک لینک
يك روز گرم تابستاني پدرم از زير درخت به بلند شد و امد سمت من. دستش را گذاشت روي شانه ام و آرام گفت: خوبي؟جا خورده بودم گفتم: ممنون. امتحان دارم. دارم درس ميخونم و سراسيمه كتاب هايم رو بهش نشون دادم.گف

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

داشتم بهت فکر می کردم و نتیجه اش شد این متن پایین!حاشا می کردمتاکنوندوست داشتنت را!اما اکنون زمان اعتراف است.راستشاز چشمان درخشانت خجالت می کشیدم!هر چندتوپیش تر هادر خوابم طلوع کرده بودی...شاید به خاط

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

شاید بهتر باشه چشم ها رو ببندم و بنویسمت!

شاید بهتر باشه تو را محور یک داستان شخصیت محور کنم!؟

نه اصلا بهتر است خودم را عاشق کنم و تو بشوی معشوقم توی شب های روشن!

نه فکر کنم نمی خواهم سلوچ بشوم و بگذارم بروم

بهتر است اصلا من اسب باشم و تو مادیان عربی!

نه نه نه! اینجا همه می خواهند از اصالتت کره بگیرند

من اشک می شوم و تو را گونه یک زیبارو خلق میکنم!

من ماه می شوم و تو را آسمان می نمایم

من ..

تو را چکار کنم توی گوشه تاریک ذهنم؟

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

صبح که به سیب سلام کردم. انار گفت: سردمه!- داره زمستون میاد! باید بیام و روت رو بپوشونم!به با همون صدای کلفتش گفت: اینقدر لوسش نکن!گلابی خندید و سنجد بلند قد بدجور نگاهش کرد.گفتم: باید برم بپرسم تا چن

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

خوابیده بودم. مثل همه آدمهایی که می خوابند. دست راستم زیر سرم بود. دست چپم به موازات بغلم. صدای جیغ های ممتدی شنیدم. بلند شدم. درست مثل خوابگردها. اول به دیوار خوردم. کلید برق رو زدم. صدای جیغ یک زن بود. شاید داشتن...

دستم از زیر سرم در رفت و از خواب بیدار شدم.

شدیدا درگیر اون صدا هستم. یعنی کی می تونست باشه!!؟

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

من کوچکتر که بودم میرفتم خیابون امام رضا شبا بساط پهن میکردم. یعنی ی پولی به شهرداری میدادیم و اجازه میداد کنار پیاده رو بساط پهن کنیم!! کاملا قانونی البته و خیلی بساطی زیاد بودن!من ضرورت این کار رو ب

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

بعضی وقتها کلمه ها جای اعمال زندگی رو می گیرند

یعنی بعضی وقتها ما توی کلمه ها زندگی میکنیم

یعنی بعضی وقتها موج می شیم و به صخره می خوریم. مرتب پشت سر هم. تلق تلق تولوق تولوق. تا از نفس میفتیم و آرام میریم روی ساحل شنی. یک ساحل نرم شنی که ما رو که حالا موج های از پا افتاده ایم و کف کردیم آرام نوازش می کنند!

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

صفحه بندی